Saturday, February 2, 2008

پیامبری و پیامبران امروز رنگ دگرند، نه رنگ هر روز!!!! یکی از پیامبران معاصر این روزها که هنوز هم نامش در سراسر زمین زندگی و عشق را به ارمغان میاره، نجاتم را آغاز کرد، تا این که امروز دوباره از اول مجبور به خواندن رسالتش شده‌ام. این پیامبر که نیازی به معرفی ندارد، یکی از پیامهایش "توانایی هر انسانی برای رسیدن به رویایش است". رویایی که در سر داریم و برایمان مقدر شده است و این روزها من و "هم‌گروهی‌هایم" در آرزوی رسیدن به رویایی دیگریم و همه در تلاش و تکاپو و به دنبال نشانه‌ها، هرچند اگر بهتر ببینیم تک‌تکمان نشانه‌ای از این "هم‌گروهی" هستیم، یکی میگفت این "قبیله" هرروز دارد بزرگتر میشه، راست میگه، چون داریم هم روحانمان را پیدا میکنیم، حالا تمنای نوشتن این پست یا این وبلاگ از کجا شروع شد بماند، اما انسانی که به دنبال رویاهایش است و ناامید از به دست آوردنشان نشده هنوز هم میداند که "زبان" یکی از بهترین راه‌های تخلیه خود است، شاید من هم به دنبال تخلیه بودم…. نه از نوع انرژی پتانسیئل که خواستم انرژی جنبشی خودم را تخلیه کنم… شاید با کلمات،‌ شاید با زبان. یکی از همین رویاهای همیشگی من که هنوز هم در طلبش هستم و منتظر زمان و امیدوار به فرصت‌ها،‌ داشتن یک کوله پشتی است، نه از نوع مدرسه‌ای،‌ یک کوله پشتی که بندازم کولم و باهاش راه بیفتم دور دنیا، نیازی به سرمایه‌ی آنچنانی هم ندارد، فقط دل میخواهد و شهامت، دلش را دارم، شهامت را نمیدانم، منتظرم تا پسرک بزرگ بشه و نیازی به من نداشته باشد،‌ با این که دیگه اون روزها چروک‌های زمان میهمان جسم خسته میشوند اما بازهم "امید" به همان جوانی روزهای بی‌خیالی خواهد ماند. یک کوله پشتی، بدون ذره‌ای سرمایه، راه میوفتی، پیاده و اتوبوس و دوچرخه و موتور و وان و هواپیما و کشتی،‌ میری، هرجا هم که به پول نیاز داشتی به قول همون پیامبر "می‌ایستی"، و لحظه ای به روح و خودت استراحت میدی،‌ توی مغازه یا هرجای دیگه کار میکنی و ذخیره‌ی چند ماه را به دست میاری، بعد راه میوفتی و دوباره کشف میکنی، نه فقط زمین و این کره‌ی مدور و خاکی را، خودت را کشف میکنی،‌ خدا را بیشتر می‌شناسی… "هروقت به دنبال رویاهایت باشی،‌ همه‌ی کائنات به کمکت می‌ایند تا به رویایت برسی." و حقیقت همین است… تمامی بی‌قراری‌هایت از ثبات و تمامی مواجیت را به زمین و آسمان میسپاری تا آنها رقم زنند. اما متاسفانه یکی از چیزهایی که این روزها دست و پای همه ما را بسته تا نتوانیم به رویاهامون برسیم روزمرگی است، و وابستگی. روزمرگی‌هایی که با خاک میزها و تلویزیون‌هامون شروع میشه، به وابستگی‌مون به همون خاک‌ها و تمیزکردن تکراری آنها ختم میشه، وابستگی‌مون برای داشتن حتما چهاردیواری،‌ در حالیکه روح ما بزرگتر از اون چهار دیواری است و این تنها یک ظلم است که ما روح و آزادیمان را به بند بکشیم. و این تنها بندی است محکم‌تر از دیگر بندها که از پرواز جلوگیری میکند… وقتی مدام به فکر زیاد کردن صفرهای جلوی حسابهایمان باشیم، تا به چی برسیم؟ یک روز به این رسیدم که میلیاردر نبودن چقدر خوب است، مهلت پرواز بیشتر و بیشتر میشود،‌ قناعت نیست، تنها تمنای پرواز با بالهایی سبک است، سبک و سبک‌تر. این روزها مست از پیامهای پیامبران معاصر، در تمنای رویاهایم، سعی در پرواز دارم… باید هم‌گروهی‌هایمان را پیدا و با هم پرواز را تجربه کنیم، هر روز یک نفر به این گروه اضافه میشود و هر نفر داده‌ایست که خداوند به گروه میدهد،‌ و میدونم… میدونم که آرامشی نیست و مهم نیست فاصله‌ها چقدر است،‌ مهم طنابی است که گروه و اعضا را به هم متصل میکند و چیزی نیست جز "عشق". هنوز برای رسیدن به رویاهامون زمان داریم،‌ ای کاش خودمون بندها را جدا کنیم تا پرواز تا رویا میسر شود.

Thursday, January 31, 2008

برای بودن... همین

قصه‌ی این بلاگ از جایی شروع شد که دلم برای نوشتن تنگ شد، برای نوشتن و این فضای مجازی،‌ البته موقتی است، اما به هرحال اینو گفتم که ناگفته نمونه. توی یک روز ابری و بارونی دلم خواست برگردم॥ اما به همین شکلی که میبینید... و به همین سادگی.. نه علاقه به بی‌نقابی، نه علاقه به بی‌رنگی،‌ مثل همه که با نقاب و پر از رنگ میان (مثل مداد رنگی‌ها) منم همون شکلی میام... دنبال چیز خاصی هم نگردید اینجا، تنها یک خونه مجازی برای ارتباطم با شماها... همین. شعر هست، خنده هست، مثل همیشه شکایت هست، مثل همیشه داد و بیداد هست،‌ مثل همیشه هم هستم... فقط سایه‌ام پررنگ‌تر شده، آدم‌های دیگه‌ای هم ممکن است بنویسند این‌جا که به خودشون مربوطه به اسم خودشون یا این‌که به اسم من... به هرحال... یک شروع فقط برای بودن.. همین.